|
چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي كه تو آغاز شدي! صفاي اشك آهم داده اين عشق دل دور از گنا هم داده اين عشق دو چشمونت يه شب آتش به جون زد خيال كردم پناهم داده اين عشق نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو نمیدونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه میشه سر به سر من میزارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشقو احساس کسی میتونم درست کنم ترس دلو دل واپسی میتونم دوروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه هرفا باز منم مثل اونام یه دروغ گو میشمو همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم با چه تیری اونیکه دوسش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره داره؟ از عشق که....نه.... روي آن شيشه تبدار تو را " ها " کردم اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم حرف با برف زدم سوززمستاني را با بخار نفسم وصل به گرما کردم شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم عرق سردي به پيشاني آن شيشه نشست تا به اميد ورود تو دهان وا کردم در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق با سرانگشت تو را گشتم و پيدا کردم با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را عکس زيباي تو را سير تماشا کردم و به عشق تو فرآيند تنفس را هم جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست من دمم را به اميد تو مسيحا کردم پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل و من امروز براين شيشه تو را " ها " کردم آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي جاي هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست! بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...! با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه تنهايي! گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم! گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم! حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن خيس و خسته شود؟ اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد! وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد ! وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق خسته از پرواز ! گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم، سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم! با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود! ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه من نيز با چشمان خيس نوشتم .... از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه اگر عمق فاصله ها زیاد است و دستهای تو دور،تقصیر من نیست...عزیز دل... از من نپرس که چرا همیشه آخر کوچه های پرسه و ترانه، من می مانم و یک جفت دست منتظر یک جفت نگاه خسته.... از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم... من بی تقصیرم مرد رویاهای هر لحظه.... بیهوده لجام تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،اگر من اینجا بین حصار غربت و دوری ماندم و تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی.... راستی هنوز که اردیبهشت خاطره هایمان را از یاد نبرده ای؟ آن رز قرمزی که با شرمندگی تقدیمت کردم چطور؟ یادت هست که گفتی برای همیشه پیشت نگاهت نگاهش می داری؟ حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کند همدمم همان یک تکه کاغذی می شود که من گفتم و تو نوشتی : "از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند"
|
About![]()
سللللللللللللللللللللام Archivesهفته چهارم آذر 1388هفته چهارم تیر 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته دوم بهمن 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 Links
داداشی و آبجیه گلمممممممممممممممممم
(سلطان عشق حسین ع) |